برای آرتا
بهترین هدیه ی خدا
قالب وبلاگ

[ سه شنبه 22 بهمن 1392 ] [ 13:27 ] [ مامان زهرا ] [ ]

آرتا جان

امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی....

تولدت مبارک پسرم

9آبانماه 1394

 

هدیه ی من و بابایی به شما یک عدد تبلت با دنیایی از عشقمحبتبوس

تابعدبای بای

 

[ سه شنبه 12 آبان 1394 ] [ 1:39 ] [ مامان زهرا ] [ ]

زود بزرگ نشو مادر. کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را !

زود بزرگ نشو فرزندم

قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام .

آرام آرام پیش برو ، آن سوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم. هرچه جلوتر می روی همه چیز تـندتر از تو قدم بر می دارد. حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی . الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز! همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش ، یک قدم ، دو قدم ، ولی زود بزرگ نشو مادر.

آرام آرام پیش برو گلم. آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت.

آن سوی سن و سال خبری نیست . کودکی کن ، از ته دل بخند به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک میشویم ، بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها گریه ات می گیرد می دانم .

عزیزترینم، فرزندم، من مادرت هستم...

هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد،

من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بیخوابیهای شبانه را،

تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت حجمی از سکوت؛

تا بدانم حجم یک لبخندکودکانه ات میتواند معجزه زندگی دوباره ام باشد؛

من نه بهشت می خواهم نه آسمان و نه زمین،

بهشت من زمین من و زندگیم نفس های آرام کودکی توست؛

من هیچ نمیخواهم هیچ،

هیچ روزی به من تعلق ندارد،همه ساعتها و ثانیه های من تویی

ومن دست کودکیت را میگیرم تابه فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است

بر تو وهیچ منتی ازمن بر تو وارد نیست که من با اختیار به عشق تو را به این دنیا آورده ام.

 

[ يکشنبه 15 شهريور 1394 ] [ 12:40 ] [ مامان زهرا ] [ ]
[ شنبه 17 مرداد 1394 ] [ 19:35 ] [ مامان زهرا ] [ ]

نماز و روزه هاتون قبول درگاه حقفرشته

تا بعدبای بای

[ دوشنبه 1 تير 1394 ] [ 19:16 ] [ مامان زهرا ] [ ]

سلام پسر گلم

این روزا بشدت با کمبود وقت روبرو هستم و اصلا فرصت خاطره نویسی ندارم

عزیزم واکسن 18 ماهگی شما رو با چند روز تاخیر زدیم که خیلی اذیت شدی و از اون روز دیگه تقریبا هیچ چیز نمیخوری و منو بشدت نگران کردی

برای دیر به حرف اومدنت هم خیلی نگران بودم که خداروشکر با مشورت متوجه شدم کاملا طبیعیه و جای نگرانی نیست

چند روزی هم سفر به یزد داشتیم

ارتا در باغ دولت آباد یزد

تا بعدبای بای

 

[ يکشنبه 20 ارديبهشت 1394 ] [ 1:01 ] [ مامان زهرا ] [ ]

 

سال نو مبارک

 

امیدوارم سال پیش رو سال برآورده شدن آرزوهاتون باشه

لحظه تحویل سال نو ساعت2و15دقیقه نیمه شب بود

امسال رو با ساراجون و آقای دهقانی سال رو تحویل کردیم خیلی خوش گذشت

هفته ی اول در تهران و مشغول دیدوبازدید و هفته ی دوم چابکسر.سرولات.مشغول دیدوبازدید خانواده ی همسری عزیزو گشت و گذار در شمال بارانی و البته گاهی آفتابی

در کل خوب بود

این هم از عکسهای سال نو

آرتا جون و سفره ی هفت سین که بخاطر عدم دسترسی ارتایی؛ کوچولو وجمع و جور درست کردم

ارتا و خونه ی عمه فرزانه جونم

ارتا و گلشیدجون (دخترعموی آرتاجون)

آرتا در سرولات در حال گشت و گذار

آرتاجون و یه روز سرد بهاری کنار دریا

بغلبوسبغل

ارتا در ارتفاعات سرولات

ارتا و رادین جون(پسردوست دایی حسین بابایی)

ارتا و رها جون

این هم از سیزده بدر امسال خونه ی خاله زهرا

سال خوبی داشته باشیدبای بای

[ يکشنبه 16 فروردين 1394 ] [ 23:46 ] [ مامان زهرا ] [ ]

سلام بر کوچولوی مهربون مامان

عزیزم این روزها بشدت با کمبود وقت روبرو هستم گاهی بقدری خسته میشم که دیگه واقعا توان هیچ کاری رو ندارم البته این مسئله ی مفرط خستگی هم بدلیل شیطنتهای بیش از پیش شماست و هم بدلیل تغییر سمتم در اداره که کمی سخت تر از گذشته شده

حالا از مسئله ی تکراری و همیشگی خستگی بگذریم میرسیم به شیطنتهای شما

اصلا نمیشه پیشت من و بابایی موبایل دست بگیریم چون سریع از دستمون میگیری و با همه تماس میگیری و کل برنامه ها رو هم تغییر میدی البته گاهی تغییراتی که ما خودمون هنوز کشفشون نکردیم و نمیدوستیم موبایلمون چنین برنامه ها و آبشنهایی داره

هنوز بصورت کلمه کلمه حرف نمیزنی و گاهی حرفات در حد چندین حروفه مثل بابابابا.ماماما

بله رو هم یه مدتی یاد گرفته بودی میگفتیم ارتا بگو بله میگفتی بیه یا یه بار توی برنامه تلویزیونی میگفتن کی از همه قشنگتره و بچه ها پشت بندش میگفتن من من من و دیدم تو هم تکرار میکنی م م م اما همه ی اینها خیلی کوتاه و مقطعی گفته میشه و مطمئنم بزودی شیرین زبونیهات شروع میشه

چند روز پیش چندتا کتاب برات خریدم که موقع خواب برات بخونم روزای اول که چندان استقبال نکردی امیدوارم بعدا مشتاقتر بشی

شدیدا بهم میچسبی و لحظه ای از پیشم تکون نمیخوری و میتونم به یقین بگم یار همیشگی و دلچسب منی پسر خوشگل من

الان هم که میبینی تونستم بیام و بعد از مدتها مطلب بذارم بدلیل اینکه که طی اتفاق نادری این ساعت خوابت برده

خونه تکونی رو با کمک خاله مریم تموم کردیم و برای شما هم خرید عید انجام دادیم که انشالله دفعه ی بعد عکساشو میذارم

دوست دارم مهربونممحبت

ارتا در زودپزخندونک

اولین مسواک و خمیردندون ارتایی که کلی من و بابایی پیشت مسواک میزنیم که شما هم یاد بگیری و خودت با علاقه مسواک بزنی

ارتا جون در مطب دکتر

ارتا در حال خوردن

ارتا در حال تماشای تلویزیون

تا بعدبای بای

[ شنبه 16 اسفند 1393 ] [ 22:01 ] [ مامان زهرا ] [ ]

ارتاجون در حال گردگیری خونه بصورت جدیبغل

ارتای شیرینی خامه ای خوردهخوشمزه

تابعدبای بای

[ يکشنبه 26 بهمن 1393 ] [ 1:42 ] [ مامان زهرا ] [ ]

ارتا جون در حال غذاخوردن بصورت مستقل و دلخواه خودش در این روزهاخجالت

تفریح این روزهای ارتا جون(باز کردن در یخچال و ایستادن جلوی یخچال)زیبادلخور

پسرک ما در حال وزن کردن خودشبغل

ارتا جون و اسب سواری با باباییمحبت

ارتا در خال خرابکاری(بنده ی حقیر بدلیل حرفه ای بودن هنر عکاسی مانع خرابکاری نشدم تا عکس دریافتی بیش از حد رئال و واقعی باشهعینکهیپنوتیزمبه این میگن مادر نمونهقوی)

آرتا جونم اینجا ژست گرفته تا ازش عکس بگیرمبوس

تا بعدبای بای

 

[ سه شنبه 14 بهمن 1393 ] [ 0:52 ] [ مامان زهرا ] [ ]

پسر خوبم ارتا جون این روزها اینقدر شیطون بلا شدی که من یک دقیقه نمیتونم به حال خودم باشم اما شیطون بلای دوست داشتنی که گاهی بعضی از کارا رو که برای اولین بار انجام میدی دوست دارم اون موقع بگیرمت و بخورمت

چند وقت پیش دستمو به سمتت تکون میدم و میگم ارتا بیا بعد دیدم دستت رو تکون میدی و بهم اشاره میکنی که بیا یعنی ادای کار منو در میاری

وقتی تلفن زنگ میخوره سریع با ذوق تلفن رو برمیداری و به دست من میدی تا جواب بدم

دو هفته پیش عروسی دوست بابایی رفته بودیم از اون روز به بعد شما نی نای نی نای یاد گرفتی و پا میکوبی خیلی حرفه ای و وقتی چند نفر دست میزنن کلی کیف  و ذوق میکنی

موبایل من و بابایی رو کامل میشناسی و وقتی هر کدومش رو روی زمین ببینی سریع میاری پیش ما و میدی دستمون که یعنی رمزش رو بزن و روشنش کن،جالب اینجاست که موبایل هر کسی رو بدست خودش میدی و اشتباه و جابجا نمیکنی

دندون دهم هم ریشه اش بیرون زده و نمایان شده

این روزا خیلی دوست داری غذا که میخوری قاشق و بشقاب رو خودت بدست بگیری و از اینکه ما بهت غذا بدیم چندان خوشت نمیاد

وقتی بهت اخم میکنم و نگاهت میکنم که مثلا به چیزی نزدیک نشی و کار خطرناک نکنی اینقدر بهم نگاه میکنی و الکی میخندی تا منم بخندم و تو هم به کارت ادامه بدی

پسر خوب و مهربونم خیلی دوست داریم

این هم از معدود عکسایی که موفق شدم بگیرم چون به محض دیدن دوربین و موبایل توی دستم سریع میای و از دستم میگیری

ارتا و دوچرخه بازی و در حال پیاده شدن به قصد گرفتن دوربین از دست منخندونکدلخور

آرتاجون منتظر بابایی دم در آسانسورمحبت

ارتا در عروسی دوست بابایی

این هم از بابا بزرگ مهربون که همراه با مامان بزرگ چند هفته پیش به زیارت خانه ی خدا مشرف شده بودند

این هم تصویر اخر گوسفند قبل از قربانی شدنغمگین

شبها ارتا به قدری غلت میخوره که گاهی به فکر میفتم که کل خونه رو تشک کنم تا بچم راحت باشه

به طور مثال این هم یکی از این جاهاستتعجبخندونک

 

ارتا خانوم بزرگ میشودقوی

تا بعدبای بای

 

 

[ يکشنبه 28 دی 1393 ] [ 0:03 ] [ مامان زهرا ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

آرتا جون9/8/92در روز پنج شنبه ساعت 7شب پا به دنیای ما گذاشت و با حضور قشنگ خودش جمع دو نفره ی مارو سه نفره کرد امیدوارم پسر گلم با خوندن این خاطراتش در اینده لحظات خوشی براش رقم بخوره
آرشيو مطالب
امکانات وب

کد هدایت به بالا